ـ تو کجایی؟
در گستره بی مرز این جهان تو کجایی؟
ـ من در دور دست ترین جای جهان ایستاده ام
کنار تو.
ـ تو کجایی؟
ـ من در پاک ترین مقام جهان
ایستاده ام
بر سبزه شور این رود بزرگ که می سراید برای تو.
پا در زنجیر
پرواز می کنم
با غم های درون
اوج می گیرم
با شکستهایم
به پیش می تازم
با اشکهایم
سفر می کنم
با صلیبم
به قله ی قلب انسان
صعود می کنم
ای خداوند
ای خداوند
بگذار تا صلیبم را بستایم.
به تو نشان می دهد،
تو هزار دلیل برای خندیدن به او نشان بده.
چارلی چاپلین
چنان انسان باش
و چنان زندگی کن
که اگر هر کس انسانی چون تو شد
و همچون تو زندگی کرد
این زمین به صورت بهشت خدای در اید.
فیلیپس بروکز
آنقدر دانم که
چیزی هست من گم کرده ام.....
دری که او استفاده می کند قلب شماست.
من خود طلب از تو یافتم.
اگر کسی ترا به جستن یافت
من به گریختن یافتم.
(پیر هرات)
عنکبوت را به عنوان هنرمند
هرگز در نیافته اند
هر چند نازک آرایی اش را
در همه جا گواهند.
فقط می ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم!
(صادق هدایت)
خورشید به کام مغرب می رود
و ستاره ی شب می درخشد
و یک ندای روشن مرا می خواند
باشد که چون از خاکریز دریا بگذرم
هیچ ناله ای نباشد
و این موج که اکنون به دریا می رود
همانند آن موج که از ژرفای دریا آمده بود
خفته و خاموش به خانه باز گردد
تاریک روشن
و ناقوس شب
و آنگاه تاریکی
باشد که چون بر کشتی سوار شوم
اندوه وداع نباشد
زیرا هر چند این موج مرا به ورای زمان می برد
چشم امید گشودهام
که چون از مرز ساحل بگذرم
نا خدای خویش را روی در روی دیدار کنم.